کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،
زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند
اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن…
من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان،
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
(( فریدون فرخزاد ))
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
تو "حوا" من "آدم" ...
سیبی در کار باشد یا نه
با تو
در آغوش تو
بهشت جاریست
بوسه هایت طعم سیب میدهند
کافیست...
برگرفته از نمی دانم کجا
نوشته بود:
بــاران کـه میبـارد...
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود...
راه می افـتــم ... بـدون ِ چـتـر ...
من بـغض می کنـم ... آسمـان گـریـه ...
برگرفته از وبلاگ آرزو بهادری
نوشته بود:
هوای لحظه هایم بارانی که می شود
چشمهایم بارش یکدست باران را
چنان دنبال می کند
که گویی در نمناکی نفس های قطره هایش
ردی از نگاههای ساکت تو را
جستجو می کند
برگرفته از راز نگاه تو
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
نیوتن اگر جاذبه را درست می فهمید
معشوقه اش از درخت متنفر نبود
و در دفتر خاطراتش نمی نوشت :
اشک های من هم به زمین می افتد ...
اما تو سیب را ترجیح دادی ...
برگرفته از نمی دانم کجا
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
ذره ذره می شکافد کوه را
نمناکی چشمان
به ناگاه فرو می ریزد اما
با سیلاب و طوفان
...
گاهی
کلامی
فریادی بر سر
آواری بر دل
13-6-90
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
حالا دیگر
از آن ستاره باران چشمانت
در آسمان بی ستاره ام
تنها
خالی ستاره ای
مانده در قلبم
3-4-90
برگرفته از چکآف
نوشته بود:
کاش میفهمیدی
آنکه برای بدست آوردن محبتت
تنش را به تو میسپارد
فاحشه نیست،
و آنکه
برای به دنبال خود کشاندنت
تنش را از تو میدزدد
باکره نیست …
برگرفته از نمی دانم کجا
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
این پخش که می کنی عطرت
همین پخش که می کنی آن نمی دانم نامش
میان همه خیابان های شهر
پخش که می کنی عطرت
...
برگرفته از آلبوم بوسه های بیهوده - محسن نامجو
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
دیر زمانی ست احساس می کنم
دوستت دارم ها را، نگه داشتیم برای روز مبادا
دلم تنگ شده ها را، عاشقتم ها را...
با خود می گوییم
این جمله ها را که ارزشمندند الکی نباید خرج کسی کرد!!!
باید آدمش پیدا شود...
نمی دانم این روز
روز مبادا
پس کی می رسد؟
برگرفته از جملات دکتر علی شریعتی
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
دانه های برف
از دامان ابری شهر
پرواز کنان
آرام و بی قرار
گونه هایم را
لمس می کند و من
دلتگ دستهایت می شوم
...
امروز
همه ی برف پاکن ها
در سکوت
دست تکان می دهند
26-10-89
برگرفته از چکآف
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
آن دم
چونان همیشه
نه صدایی و نه کلامی
چونان همیشه
نه اشکی و نه آهی
آن دم
برای همیشه
بی بازدم
23/09/89
برگرفته از چکآف
چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
منم
از جنس باران
همسایه دلتنگی های چشمت
استخاره کن
چشمی بهم زن
شاید باشم مهمانی در راه...
برگرفته از شعر نو - شاعر احمد رشیدی
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سید علی صالحی
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
قبلا ها شنیده بود ولی باور نکرده بود ...
اما حالا
دیگه همه چی عوض شده بود
حالا دیگه اگه اونطوری نبود
پس اینطوری بود ...
پ.ن: پادشاه عاقلی بود که بر شهری حکومت می کرد.
وسط شهر چشمه ی بزرگی بود که همه ی مردم ازش آب میخوردن.
مردم همه خوشحال بودن که پادشاه عاقلی دارن تا اینکه ...
یه شب یه جادوگر پیدا شد و شبانه آب چشمه رو مسموم کرد
فردا صبح که همه بجز پادشاه از آب اون چشمه خوردن همگی دیوانه شدن
از اون روز به بعد همه ناراحت بودن.
چرا که پادشاهشون عقلش سر جاش نبود
تا اینکه یه روز پادشاه هم از آب چشمه خورد
حالا دیگه همه خوشحال بودن که پادشاهشون سر عقل اومده !!!
برگرفته از فیلم سرپیکو - با بازی آل پاچینو
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
نمای اول- خارجی - باغ
دوخ در* در حالی که در باغ قدم می زند با موبایل صحبت میکند:
پوس در*: تو هم مراقب خودت باش...
قربونت ... راستی بیا .... "بوس بوس بوس"
اینا رو داشته باش بذار توی جیبت
دلت که تنگ شد بردار بچسبون به لپت!!!
دوخ در (با لبخند): چسب زدی بهشون؟
پوس در: نه "لپ جذبه" ... نزدیک لپت کنی خودش می چسبه!
دوخ در خنده ریزی می کند: باشه قربونت ... بابای
پوس در: جیگرتو ... بابای
نمای دوم - داخلی - اتاق
دوخ در در حالی که روی تخت دراز کشیده با موبایل صحبت می کند:
پوس در: چپسوندی به لپت؟
دوخ در (با حالتی غم آلود): نه جیبم سولاخ بود افتاد!!!
پوس در: گمشون کردی؟ ... حالا اگه یکی پیدا کنه چی؟
دوخ در: مگه لپ منو نمی شناسن که به یکی دیگه نچپسن؟
پوس در: نه بابا اونا مستن!!! ... اوووم ... عیب نداره
اون یکی جیبت رو بیار چند تا دیگه بهت بدم...
* دوخ در: دوغ در ==> دوخ در ==> ریشه باستانی کلمه دختر
* پوس در: پوست در ==> پوس در ==> ریشه باستانی کلمه پسر
برگرفته از چکآف
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
تنها تو می دانی
آن ثانیه ها
که نفس هایت
طنین آرامش و
آغوشت
دریای محبت بی کران بود
تمشک های پر طراوت لبانت
چه گرمایی در دل داشت
که به اعجازش
بالغ شدم...
6/6/89
نوشته بود:
دلم میخواهد
یک میسکال باشم برایت
شمارهای که سیوش نکردهای
زیر لب تکرارم کنی
به یادم نیاوری
دلم میخواهد
بیاجازهی تو
پادشاهی کنم
در ناخودآگاهت
نوشتم:
سالی گذشت و ماهی
گردی نشست
بر خاطرات
بر خاطرت
...
هنوز هم
بی پروا صدایم می کنی؟
برگرفته از پاگرد
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
چشمی گشوده شد و
چشمی بسته
دردی از تو کم و
دردی بر ما فزون
...
از آغاز
گریزان بودم از
سردی خاک بر تن
پیش از عزا
٨٩/٣/۵
برگرفته از چکآف
کسی چیزی ننوشته بود:
نوشتم:
بی چتربیا
تا قسمت کنم
زیر باران
قلبم را
با تو
...
غمی نیست
دل اگر می لرزد
پیش پای باران
89/2/4

